حرف هایی برای خدا
هفته دیگر همین موقع اولین امتحان ترمم را باید بدهم ... آن هم در حالیکه هنوز کلاس های این ترمم تمام نشده ... آخرین امتحانم را هم روزی می دهم که روز شروع ترم بعد است ... آموزش ما دیگر از خدا چه می خواهد ؟ ... هرچه می گویند گوش می دهیم و هرکاری که می خواهند مثل یکسری موجودات اهلی رام انجام می دهیم و اسممان را هم گذاشته ایم دانشجو و به روی خودمان هم نمی آوریم که در مملکت چه خبر است ... هر دو تا هم اتاقی هایم سرما خورده اند و به روی خودشان هم نمی آورند و آن یکی که کنار پنجره می خوابد پنجره را کامل می بندد و مدام عطسه می کند و مثل "..." می ترسم که وسط امتحانات و بدبختی های این ترم شلوغ که دو ساعتی را هم که رسیدم بعدازظهر بخوابم توی خواب فقط به این فکر می کردم که فردا چه جور برسم آکریل پروتزهایم را بگذارم و بپزم در حالیکه یک دستگاه بیشتر وجود ندارد و ما ۳۰ نفریم و هربار پخت هم ۲و نیم ساعت طول می کشد ، سرما بخورم و مدام گیج باشم... مثل چند هفته قبل که قبل از کلاس پاتولوژی اشتباهی ۲ تا آدولت کلد خورده بودم و کم مانده بود همانجا وسط کلاس روی زمین دراز بکشم و بخوابم ... خوابگاه که باشی همیشه همین است ... تا بیایی دور و برت را نگاه کنی می بینی یک روز دیگر گذشت و هنوز هیچ کاری نکرده ای ... مثل وقتی که داری برای ثانیه هایت برنامه ریزی می کنی و برای ساعت هایی که هیچ وقت هیچ کار مفیدی تویشان نکرده ای هم کار گذاشته ای و آن وقت دوستت توی مفیدترین ساعتت می آید و درحالیکه برایش می نالی که یک جزوه بیشتر نخوانده ای و می دانی خودش حداقل ۹ تایی خوانده ، به تو می گوید که پروژه اش را به ای میل تو فرستاده اند و بعد از دانلود کردن آن همه چیز از تو می خواهد آن ها را به جرم این که از کامپیوتر بیش تر از همه در این خوابگاه سر در می آوری برایش ادیت کنی و تو مدام به ساعت نگاه می کنی و یاد روزی می افتی که در اتاق گچ از او خواستی فقط کمکت کند و جواب شنیدی که جدیدا خیلی پرتوقع شده ای ... ساعت ۱۲ شب می شود و دوستت می رود و تو تازه شام می خوری و به روزهایی فکر می کنی که تا امتحان بعدی باقی مانده اند ... تاسوعا و عاشورا هم به همین زودی گذشت ... چقدر برای تعطیلات این چند روز برنامه ریزی کرده بودی که همه اش پای کامپیوتر و برای کارهای ترجمه و تحقیق ات گذشت ... "میم" از روز قبل از تاسوعا که مامان می خواست نذری بپزد راجع به دعاهایی که موقع هم زدن آش اجابت می شوند برایت حرف زده بود و تو از شب قبل فکر می کردی که باید چه چیزهایی بخواهی و باز هم وقتی که بیدار شدی آش های تزئین شده را دیدی ... باز هم خواب بودی ... این بار که می خواستی تو هم موقع توزیع غذاها بروی و نگاه های متعجب همه را دیدی که به توی لباس پوشیده و آماده نگاه می کردند ، به این فکر می کردی که چقدر عوض شده ای ... و آخر هم که موقع دعا کردن شد تنها چیزی که به ذهنت رسید بابا بود و این که همه چیز درست شود ... حتی برای "ترمیمی" هم که می دانی این ترم حتما می افتی هم دعا نکردی ! این روزها مدام احساس می کنم که از رشته ام بدم می آید ... از این که وقت مسواک زدن به فرم قوس فکی ام نگاه می کنم و دنبال رافه تریگومندیبولار می گردم که باید تزریق بی حسی را آن جا انجام دهم ... از این که وقت حرف زدن دیگران به اکلوژن دندان هایشان و رابطه اینترکاسپال آن ها نگاه می کنم ... وقتی دندان هایی را که از یک کلینیک دندانپزشکی برای کار اندو ترم بعد تحویل گرفته بودم را دیدم و نیم ساعت تمام در دستشویی در حال عق زدن بودم ، به این فکر می کردم که آیا می توانم تمام عمر آینده ام را سر این کار بگذارم ؟ ... هرچند شاید خسته شده ام و حقم است... نه تابستانی داشتیم و نه دوباره تعطیلی آخر ترمی داریم و نه حتی فرجه ای ... این وسط سر و کله زدن با هم اتاقی و وضع بابا و ... هم بماند ... دلم می خواهد این رشته را ول کنم و بروم معماری بخوانم ... یا طراحی دکوراسیون داخلی یا هرچه که به جز خون و ویروس ، کمی هنر و خلاقیت هم کنارش باشد ... پ.ن ۱ : تصمیم گرفته ام چند کتاب فارسی زبان بخوانم ... موقع تایپ تحقیق پروتزم بود که تازه فهمیدم چقدر فعل ها و جمله بندی ها و کاربردشان یادم رفته !! پ.ن.۲ : هر چقدر بخواهیم مثل کبک سرمان را بکنیم زیر برف و به روی خودمان نیاوریم و همه رنگ ها را فراموش کنیم بازهم نمی شود ... فعل " کشتن " را صرف می کنم ... چه در خیابان و مردم عادی و چه شخصیت ها ... و به تئاتر مضحکه تلویزیون می خندم ... پ.ن.۳ : sms را هم می شود فیلتر کرد ؟ ... چرا بعضی sms ها که یکسری کلمات سبز تویش است نمی رسند ولی وقتی همان کلمات را جدا می نویسی سریع deliver می شوند ؟؟؟؟ داشتیم ازین جا رد می شدیم گفتیم سری بزنیم و ابراز وجودی بکنیم که ما هنوز زنده ایم .... هرچند دیگر آنقدر وقت کم می آوریم که همه وقت صبح و شب ها را استفاده می کنیم و بازهم کارهایمان عقب مانده .... اما فعلا که آخرین باری که چک کردیم هنوز نفس می کشیدیم اما نمی دانیم کار زیبای پروتز ما بود که کار دستمان داد و چشم خوردیم یا پاشنه های بلند بوت جدیدمان که قد رعنایمان را رعناتر می کرد که این روزها ( به خصوص دیروز ) بدجور بلا از چپ و راست می آید القصه دیروز از آن جا که اولین کلاسمان جراحی بود و با دکتر "ی " که استادی است در کار خود و تقریبا نفر اول رشته خودش می باشد و مولف کتاب رفرنسمان استاد خودش بوده اما ناراضی از زمین و زمان است و مدام خودش را فردی احمق و بی شعور می داند ولی اصرار دارد اخلاقش را به همه ما سرایت دهد کلاس داشتیم و از آن جا که اگر سر کلاس این استاد گرامی دیر کنیم تا ما را به قسم خوردن نیندازد و یک اوردوز کامل از سخنرانی های همیشگی اش را تحویلمان ندهد رهایمان نمی کند و حضوری ما را نمی زند صبح قبل از طلوع آفتاب بیدار شدیم و ساعت هفت که بچه ها تازه از خواب بیدار می شدند در راهروهای خوابگاه می دویدیم که به اولین سرویس برسیم و سرکلاس حاضر باشیم ... چند تا از همکلاسی هایمان را هم در راه رویت کردیم و سه تایی با پاشنه های بلند در سربالایی می دویدیم و نهایتا شی ء جسد گونه ای از ما به مینی بوس سرویس رسید و راه افتادیم و ۷.۲۵ در دانشگاه حاضر بودیم !!! و از آن جا که این استاد گرام همیشه تاکید دارند که از ساعت هفت در کلاس حاضرند مستقیما به سر کلاس رفتیم ... اما برخلاف آن چه انتظار داشتیم کلاس خالی بود ... بعد از این که روی صندلی ها ولو شدیم و منتظر استاد بودیم بچه ها هم یکی یکی آمدند و همگی چشم به در دوخته بودیم و صحنه ای جالب بود که همه دوان دوان و با ترس وارد کلاس می شدند ... ساعت ۷.۴۵ دقیقه شد که ساعت شروع کلاس است و همچنان خبری از استاد نبود ... نهایتا استاد ساعت ۷.۵۵ وارد کلاس شدند و اعلام کردند از آن جا که ما درست نمی شویم ایشان مخصوصا ۱۰ دقیقه دیر آمده اند و تصمیم دارند برای همه بچه ها حضوری بزنند و ما که کتف و شانه ها و پاهایمان از ورزش صبحگاهی مان تیر می کشید تا آخر کلاس با چشمانی از حدقه درآمده و دهانی باز که هر از گاهی کلام گهرباری نسبت به استاد از آن خارج می شد خلاصه کلاسمان تمام شد و داشتیم می رفتیم روپوش و مقنعه سفیدمان را بپوشیم که به فانتوم برویم که چشمتان روز بد نبیند در راه پاشنه بوتمان در دسرساز شد و روی پله ها زمین خوردیم هرچند که سریع از جا بلند شدیم و به راه خود ادامه دادیم و به روی خودمان نیاوردیم اما انگشت شست پایمان از جلو روی پایمان خم شد و کج کج خود را به مقصدمان رساندیم و در دل دعا می کردیم انگشتمان نشکسته باشد و مشغول کار شدیم ... دردپایمان از یک طرف دو بار هم دستمان را با اسپاتول ( یک وسیله فلزی ) داغ سوزاندیم در حدی که پوستمان پخت و قهوه ای شد و پماد سوختگی بچه ها به کارمان آمد ....به زور همچنان با انگشتان سوخته مان به کارمان ادامه می دادیم و در دل دعا می کردیم وقایع همین جا به پایان برسند غافل از این که حادثه اصلی در راه است که شامل ایجاد یک فقره آتش سوزی در فانتوم می باشد !!!!! ما که همگی ریخته بودیم سر میز مهی جان و ۴ نفری روی یک میز کار می کردیم و در حالیکه بیرون از دانشکده اغتشاشی از نوع روز دانشجویی به راه بود یک لحظه با صدای جیغ لیلون جان به خود آمدیم و چراغ الکلی را دیدیم که روی میز افتاده و تبدیل به یک گوی آتشین شده و شعله از همه جایش بیرون می آید در حالیکه دنبال وسیله ای می گشتیم که این آتش کوچک را با آن خاموش کنیم الکل همین طور بیرون و روی کاغذ روی میز می ریخت و آتش بزرگ تر می شد و چند تا از پسر های کلاس هم به کمک آمدند و یکی از آن ها سعی می کرد با فوت آتش را خاموش کند و و دیگری با ترفند های مختلفی که کارگر نبودند و من همچنان به دنبال وسیله می گشتم و مثل همیشه در مواقع حساس زده بودم زیر خنده ... و آتش همین طور بزرگ تر شد و شانس آوردیم بچه ها کاور مانیتور میز مهی جان رابرداشتند که حداقل مجبور نشویم خسارت مانیتور بدهیم و ناگهان پسرهای ترم بالایی ریختند توی بخش ما که به ما کمک کنند و یکی با پوآر آب ، آب می ریخت و لیلون جان هم این وسط با دست آب می آورد !!( خاموش کردن آتش به شیوه بچه های دندانپزشکی !) تا اینکه این میان یک سوپرمن ترم بالایی با سطلی که نمی دانیم از کجا پیدا کرده بود آتش را خاموش کرد و نفس راحتی کشیدیم هرچند که بیش تر آب روی یکی از پسرهای ترم خودمان ریخت اما بالاخره آتش خاموش شد و بعد تکنسین های فانتوم و رئیس فانتوم و ... ریختند که ببینند علت حادثه چه بوده و ما همچنان می خندیدیم !! و کلی ما را تهدید کردند که نامه نوشته و ما را به حراست می برند !! انگار که قصد ما ایجاد اغتشاش بوده و ... اما از آن جا که به حراست رفتن این روزها کلاس خودش را دارد ما به روی خودمان نیاوردیم و لیلون جان هم اتفاقا به روی خودش نیاورد و ما هم مرام دوستی گذاشتیم و ایجاد آتش افتاد گردن من و لیلون و مهی جان ... همین مانده ما که صبح تا شب و شب تا صبح بیدار می مانیم و موم می گذاریم و دندان می چینیم سر این قضیه چنان نمره انضباطی از ما کسر شود که حسابی حالمان سر جایش بیاید ... لیلون جان هم بلافاصله بعد از خاموش کردن آتش روی زمین خیس آن جا با پاشنه های بلندش زمین خورد و رئیس تکنسین های فانتوم کلی سرش غر زد که این کفش مناسب فانتوم نیست !!!! اما خداییش از این همکاری که بین همه بچه هایی که مواقع دیگر همدیگر را هیچ تحویل نمی گیریم برای خاموش کردن آتش پیش آمده بود خیلی خوشمان آمد .... بالاخره این روز پردردسر تمام شد و ما که اضافه مانده بودیم کار کنیم ساعت ۵ از دانشگاه بیرون آمدیم و از آن جا که مثل همیشه سرویسی در کار نبود به زور ماشینی گیر آورده و نصف مسیر را آمدیم و چون به دلیل ولیعصر یک طرفه گزینه ای جز اتوبوس در اختیار نداشتیم خود را به ایستگاه اتوبوس رساندیم و با صف عظیمی از جمعیت مواجه شدیم و با یک حساب سرانگشتی دیدیم که ما اگر بخواهیم در ته صف بایستیم حداقل یک ساعتی ایستاده خواهیم بود این بود که با پای افلیجمان که هنوز توی کفش پاشنه بلند بود پیاده راه افتادیم و تازه این وسط گشتی در پاساژها هم زدیم و ما که هفت صبح از خوابگاه خارج شده بودیم هفت شب چیزی شبیه جنازه مان به خوابگاه برگشت ناگفته نماند که شب را هم تا صبح بیدار بودیم !!.... ما که می گوییم بد جوری چشمان زده اند و مامان جانمان باید برایمان اسپند دود کند ... خدا بقیه روزهایمان را به خیر کند که این روزها سخت تحت فشاریم ... از توهم ناخن های صورتی ما براثر بی خوابی که بگذریم لیلون جان هم سر کلاس ترمیمی که خوابش می آمد روی صورت استاد عینک می دید و با خودش فکر می کرد که استاد کی عینکی شده و روی صندلی فرد جلویی اش مورچه می دید !!!.... موقع امتحان فارماکویمان و بعد از آن هم که کل شنبه تا چهارشنبه را فقط ۱۳ ساعت رسیدیم بخوابیم .... خدا این ترم را به خیر کند که کل دانشکده ما از نگهبان گرفته تا رئیس آن می دانند ترم سختی است و برنامه اش را اگر سنگین تر نکنند سبک تر نمی کنند ... نمره قبولی امتحان هم از این ترم ۱۲ است و مشروطی زیر ۱۴ ... ما که تا به حال از این معدل ها نداشتیم ... خدا کند از این به بعد هم پیش نیایند ..... پست عظیمی شد بعد از یک دوره غیبت طولانی ... که احتمالا دوباره یک غیبت طولانی تر در پیش است .... خدا خودش محافظ همه تان باشد .... پ.ن : عجب نثری شد .... فکر کنیم از بس کم خوابیده ایم مغزمان به دوران مشروطه بازگشته !!! در صورت ابتلا به هر یک از انواع آنفلونزاهای خوکی ، مرغی ، افغانی ، چچنی و ... پیش ما بیایید ... ما شما را درمان می کنیم ... زیرا که داروی شما پیش ماست ... و این داروی گرانبها چیزی نیست جز ، شلغم ! برای جلوگیری و درمان دانشجویان مبتلا به آنفلونزای خوکی ، مسئولان خوابگاه ما اقدام به پخش شلغم رایگان در بین دانشجویان کردند !!( به به ) ... آن هم به این صورت که کیسه های شلغم را به دستگیره های در هر اتاق آویخته بودند( چه بی ریا ) و دانشجویان که از سر کلاس برمی گشتند ، با کیسه های شلغم آویزان مواجه شدند ! ( به قول بچه ها امام علی اومده شلغم آورده !) ... ما که هنوز مانده ایم که در این عصر تکنولوژی و پیشرفت ، چرا ما هر روز عقب تر می رویم ! و این آدم ها با چه فکری به جای چک آپ و واکسن و ... با شلغم می خواهند جلوی پخش آنفلونزای خوکی در خوابگاه را بگیرند !! ... اما در این زمانه همین قدر هم که به فکر بوده اند و همین قدر هم که از مغزهای این ها تراوش کرده خوب است و به قول معروف یک مو از خرس کندن هم غنیمت است !!! ... حالا هی بگویید این خوابگاه ها خوب نیستند و به دانشجو نمی رسند ... ای چشم سفید ها ... دیگر چه می خواهید ؟ ... حالا که همه آنفلونزا گرفتید و تب کردید و خوابیدید و به کارهایتان نرسیدید و واحدهایتان را افتادید و ما سر و مر و گنده رفتیم و آمدیم و سرمویی از سلامتمان کم نشد ، می فهمید که این مسئولان چه آدم های دانا و فهمیده ای هستند ... نگویید نگفتم ... پ.ن : این همه روضه امام حسین خواندیم و از وضع خوابگاه نالیدیم ... نتیجه این شد که مامان خان برایمان زیرانداز آورده اند که دیگر روی پتوهای کثیف ننشینیم ! ... مرسی "شلغم های مذکور" امروز تحویل " بوردر مولدینگ " داشتیم .و باز هم ما مثل همیشه گول فیلم های آموزشی را خوردیم که هر مرحله بیش تر از دقایقی طول نمی کشد و این جا بود که اوقات بیکاریمان در دانشگاه را در بوفه ها گذراندیم و آمدیم که در خوابگاه کارمان را انجام دهیم ... باز خوب شد که از لیلون خواستم کار را زودتر شروع کنیم که بعدش بنشینیم جزوه فارماکولوژی مان را بخوانیم که طلسم شده و تا بحال نتوانسته ایم حتی یک صفحه درست و حسابی از این درس سوپر اولترا خفن را بخوانیم ... اما چون لیلون می خواست اول درس را بخواند،وسایل را توی همان اتاق خودمان پهن کردم و تازه داشتم استنس را روی شعله چراغ الکلی می گرفتم و صدای اه و اوه هم اتاقیمان از بوی الکل بلند شده بودکه لیلون پیامکی داد که اگر کارت را تمام نکرده ای بیا اتاق ما با هم کار کنیم ... ما هم از آن جایی که یکی از هم اتاقی هایش نبود و جمعیت اتاقشان کمتر بود اثاث کشی کردیم اتاق لیلون جان ... ساعت ۹ و نیم شده بود که تازه کارمان را شروع کردیم و از آن جا که نمی دانستیم استاد تا چه حد براق بودن را قبول دارد ، هر شاین کوچکی را که می دیدیم استنس را بر می داشتیم و کار را از اول شروع می کردیم ( استنس ها نباید براق باشند ) و همین طور زمان می گذشت و کار ما طول می کشید تا این که ساعت از نیمه شب گذشت و کار ما هنوز ناتمام بود ( این وسط مراحل دست به سر کردن بچه های اتاق های دیگر که مدام دراتاق لیلون که بی شباهت به کاروانسرا نیست می آمدند و با کنجکاوی ناتمامشان راجع کارهایمان سوال می پرسیدند و هیچ جور غیر مستقیمی هم بی خیال نمی شدند را هم انجام می دادیم که از همه دیوانه کننده تر بود ! لیلوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون روی پتو پر بود از موهای گربه و پای سوسک در حالیکه استنس ها مدام خراب می شدند و ساعت به 6 صبح نزدیک می شد و استرس تمام وجودمان را فرا گرفته بود و جز به " اسپشال تری " هایمان جای دیگری را نگاه نمی کردیم و مدام به خودمان تلقین می کردیم که توکسوپلاسموز و بیماری پوستی و ... نمی گیریم و مدام غر می زدیم و از دست این مامان و باباهای بی فکرمان که خانه برایمان نمی گیرند حرص می خوردیم و می نالیدیم و به یاد گذشته های نه چندان دورمان که در خانه هایمان پادشاهی می کردیم آه های سوزناک می کشیدیم ... هر جور بود کار را به جایی رساندیم و به جز "خط آه" فک بالا که استنس گذاشتنش آه از نهاد آدم در می آورد بقیه بوردر ها را مولد کردیم و کار نهایی را هم دوباره آمدیم اتاق لیلون و بالای سر نادی جان و رفتیم حاضر شدیم و رفتیم دانشگاه ... این یعنی که حتی یک ربع هم نتوانستیم بخوابیم !! نادی که امروز قضیه را فهمیده بود کلی ناراحت شده بود که جرا همانجا توی اتاق نماندیم ... چه کار می شود کرد ... ما دخترهای زیادی خوبی هستیم !!("... " good girl my ) این وسط ساعت 3 صبح هم شام خوردیم که زیادی گرسنه مان بود ... کلا برنامه زندگانی ما با خورشید و ماه و موقعیت کره زمین بی ربط شده است ... پ.ن.1: فردا شب هم احتمالا همین مراسم را برای " بیدینگ و باکسینگ " (!!) داریم .... پ.ن.2: امروز در یک اقدام ناگهانی رئیس دانشکده و معاون آموزشی دانشکده عوض شدند ... به هر حال آدم که وزیر شود خواهرش هم باید به یک مقامی برسد دیگر !! ... ما که چشممان از این مقام های جدید که اخیرا به واسطه جنسیت زن بودنشان مدام انتخاب می شوند که روشن فکر بودن مقامات بالاترشان را تظاهر کنند آبی نمی خورد ... پ.ن.3: چقدر عوض شده ام که خوشحال می شوم که امروز می توانم درس بخوانم !! ... هرچند ، امروز هم نتوانستم فارماکولوژی بخوانم !! پ.ن.4: فردا کوئیز ترمیمی از جلسه قبل که پیچاندمش و سر کلاس نرفتم داریم و باید "اصول تهیه حفره " را می خواندم که حوصله ام نیامد ... چه فرقی می کند ... سوراخ سوراخ است دیگر این روزا روزای کشنده و سختی اند ... این ترم خیلی سخت و استرس آوره و اینو از جوش های بزرگی که روی صورتم پیدا شدن هم میشه فهمید من : امروز تولدته ؟ هم اتاقی مذکور : آره من : به به ، مبارکه ... ولی حالا الآن چه ماهی هست ؟؟ کست اولیه ام چیز جالبی از آب در اومد و نمره خوبی هم گرفت ... حالا باید ببینیم بقیه اش چی میشه ... بچه ها دکوراسیون اتاقو عوض کردن... دوسش ندارم و دوباره ملودرام " احساس دوست نداشتن خوابگاه و درخواست برای خونه گرفتن من " شروع شده ... طبق معمول هم هیچ کس توجهی نمی کنه و طبق معمول هم من دست از تلاشم برنمی دارم ... من که بعید می دونم این قضیه خونه من به جایی برسه ... هرچقدر هم که کلی برای مامان بهونه بیارم که چون تو اتاق نمی شه با مونومر سمی و الکل کار کرد مجبوریم بریم کتابخونه و اون جا هم چون سر و صدا میشه مجبوریم تا ساعت ۱۲ شب صبر کنیم و بعد بریم که خلوت باشه و به خاطر همین شب ها کم می خوابیم و قضیه اون زن فروشگاه دار ژاپنی رو براش تعریف کنم که هفته قبل تو رادیو تاکسی شنیدم که به خاطر کار زیاد و کم خوابیدن رفت تو کما و سه روز بعدش خونریزی مغزی کرد و مرد ... بهم می گن نباید ازم انتظار احساس داشت ... فقط باید ازم انتظار داشت که کاری رو براشون انجام بدم ... ولی نمی دون که خودشوننن که این احساس رو توی من کشتن .... بابا دیگه خیلی حالش بده ... خیلی خیلی لاغر شده ... مدام ناله می کنه و اعصاب همه رو خرد کرده ... یه شب از خدا خواستم که هر کاری می خواد بکنه زودتر بکنه ... بعدش نمی دونستم باید پشیمون بشم یا نه ... یه جور تردید ... به مامان که نگاه می کنم پشیمون می شم ... مامان از اون دسته آدمایی یه که هرچقدر خودساخته باشن و خودشون کارای خودشونو بکنن بازم به حضور فیزیکی یه مرد کنارشون نیاز دارن ... خدا کنه هر اتفاقی که می افته برای مامان خوب باشه ... نمی دونم دفعه بعد کی وقت می کنم که بیام ... شاید همین فردا شایدم ... خیلی پراکنده نوشتم ... تا بعد یکشنبه ، فانتوم ، کلاس پروتز عملی : اگه آب توی هیترها از این خط بالاتر بره احتمال برق گرفتگی هست ... سه شنبه ، فانتوم ، کلاس پروتز عملی : موقع کار با این هندپیس ها مواظب باشید ، احتمال داره انگشتتون بره لای اون و قطع بشه .... چهارشنبه ، فانتوم ، کلاس پروتز عملی : استاد درحالیکه به زور سعی می کند تیغ بیستوری را توی دسته اش جای دهد و آخرش موفق نمی شود : موقع کار با این تیغ ها خیلی مواظب باشید که حتما تیغ را کامل توی دسته اش فرو کنید، این تیغ ها خیلی تیزند و اگه ببرن ، عمیق و تا چند سانت می برند !! ( هم اکنون نمونه چگونگی بریدن این تیغ روی انگشت بنده موجود می باشد ! ) ما : o___0 2. این روزها مدام فکر می کنم که "خوب"م یا "بد" و هر بار یاد این شعر شل سیلور استاین می افتم : از گورخري پرسيدم: وقتی فکر می کنم "خوب"م احساس " حماقت " می کنم و جاهایی که فکر می کنم "بد" بوده ام احساس می کنم خیلی " ظالم " ام ... 3. باز ما رفتیم خرید و هنوز هیچی نخریده کلی حسابمان خالی شد ، بی خود نیست که ننجون کروبی هم معنی تورم را می فهمد ،به جز چیزهای دیگر فقط کلی پول پنکیک و ژل پاک کننده صورتم داده ام ... می گویم 50 تومن باید بدهیم که بمالیم و 30 تومن باید بدهیم که پاک کنیم ... می خندد ... 4. فردا نوبت تریم نهایی کست های من است ... همه با هم برای سلامتی شان دعا کنیم !!! 5. این ترم حسابی آدم شده ام 6. فردا تجهیزات داریم پ.ن : آهنگ home از westlife را خیلی دوست دارم ... اولین بار توی وبلاگ یک پسرک ویتنامی که در آمریکا درس می خواند و کلی دلش برای خانواده اش تنگ شده بود با آن آشنا شدم و خیلی خوشم آمد ... هربار که تازه خوابگاه می آیم دلم می خواد گوشش کنم و هر بار یاد آن پسرک می افتم و ترم اول خودم ... دلگیر ... دست هایم می سوزند ... ناخن هایم همه شکسته و زیرشان خون آمده ... با این همه باز هم دستم را توی آب جوش فرو می برم و "تری" را بیرون می آورم و با فلاسک روی " کامپاند " ها آب جوش می ریزم تا نرم شوند اما باز هم نمی شود ... با آن قالب اولیه زیبایی که ما گرفتیم و اما در آخرین لحظه گوشه اش پرید و با آن کست اولیه فک پایین که تکنسین فانتوم را صدا می کردیم و نمی آمد و رفته بود برای خودش کافی میکس درست کند و گچ ما همین طور خشک می شد ، هر جور بود کست های اولیه را ریختیم اما کست فک پایین مان تایید نگرفت و کست فک بالایمان هم که تایید شد امروز لبه فرنومش را با تریم بردیم !!! حالا چرا در بین این همه آدم فقط تری ما بود که شکست و دوباره باید از مرحله کامپاند شروع می کردیم بماند که از آن جایی که تری اصلا استاندارد نبود ، کامپاند ها هربار خراب می شدند و به زور که کامپاند را که برای کست قبل همان بار اول درست شده بود برای n امین بار گذاشتیم و درست شد و تراشیدیم ، موقع آلژیِنات ریختن کامپاند از تری جدا شد و این یعنی بازگشت به نقطه صفر ... به زور که دل داغدیده مان را تسلی دادیم ، تصمیم گرفتیم وسایلمان را بیاوریم و در خوابگاه دوباره کامپاند گذاری کنیم و کامپاند لازمه را هم قرار بود از دوستمان بگیریم که کامپاند اضافی داشت ... بعد از رسیدن به خوابگاه از آن جا که 24 ساعتی بود چیزی نخورده بودیم و از 9 صبح تا 4 و نیم بعدازظهر یکسره سرپا ایستاده بودیم و روی این قالب های لعنتی کار کرده بودیم غذای آماده ای خوردیم و ساعتی خوابیدیم و بعد سریع بیدار شدیم و با عجله رفتیم دم اتاق دوستمان که کامپاند را بده دوست ما : هان ؟ ما : کامپاند می خوام . دوست ما : کامپاند ؟ ما : آره ، کامپاند کجاست ؟ دوست ما : تو کمد دانشگاه ما : O____o . هان ؟ واقعا ؟ دوست ما : آره ما : T____T و این یعنی که تا یک هفته بعد از زمان تحویل هم ما نمی رسیم کست های تریم شده را تحویل دهیم هر چند که آمدیم و از هر گوشه باکس مان مقداری کامپاند پیدا کردیم و بالاخره با کمک همان دوستمان قالب اولیه درست شد ... خدا کند فردا همه چیز بدون حادثه و با خوبی و خوشی تمام شود ... پ.ن.1 : از قدیم گفته اند : " اگر با من نبودش هیچ میلی ، چرا کست مرا بشکست لیلی " پ.ن.2 : اگر در خیابان یک عدد دانشجونما ی سرتا پا گچی با یک باکس شبیه برقکارها در دست و دوتا قالب دندان در دست دیگر دیدید ، آن ماییم که احتمالا بعد از 8 ساعت مداوم ایستادن در فانتوم دیگر دنیا را به شکل قالب می بینیم پ.ن.3 : سردههههههههههه ... یکی به مامان هم اتاقی من که دو هفته است مهمونمون شده بگه اون پنجره رو ببنده .... من دارم می لرزم .... سردههههههههههه عادت بدی که دوران کنکور برای ما به ارمغان آورد ، هر چند در زمان خودش خیلی به درد خورد ، شب بیداری های مدام و تنها ۳-۴ ساعت خوابیدن هر شب است ... چه آن موقع که در سکوت و آرامش شب بیدار می ماندیم و تست می زدیم و چه الآن که شب ها را در دنیای مجازی می گذرانیم ، مدت هاست که چیزی به نام خواب شب در واژه نامه ما بی معنا شده ... آن قدر که هر چقدر قبل از شروع ترم جدید به خودمان قول دادیم که از این به بعد شب ها می خوابیم و فلان و بهمان ، باز هم راه به جایی نبرده ایم !! یک بار نمی دانیم سر کلاس روانشناسی بود یا جای دیگری خودمان خواندیم که وقتی انسان برای مدتی از خواب محروم شود ممکن است دچار توهمات شود مثلا این که خود را در آتش ببیند و ... حالا نمی دانیم همین توهمات بود که گریبانگیر ما شد یا سر کلاس خواب می دیدیم که سر کلاس ترمیمی که آخرین کلاس یک روز شلوغ است و ما تا به حال نتوانسته ایم سر کلاس ، درس را گوش بدهیم ، به ناخن هایمان نگاه می کردیم و آن ها را صورتی می دیدیم و با خودمان فکر می کردیم که ما با این ناخن های صورتیمان چگونه از در ورودی بانوان دانشگاه یا همان باب النسا خودمان رد شدیم و به ما گیر نداده اند که ناگهان به خود آمدیم و ناخن های بی رنگمان را دیدیم ، شاید هم از خواب بیدار شدیم ، تازه با این وضع با پررویی تمام هر هفته هم ردیف اول کلاس می نشینیم !! تنها این نبود که سر کلاس تشخیص هم که استاد چراغ ها را خاموش کرد که اسلاید ها را نشان بدهد ما با چشمان باز همان جا خوابمان برد و تازه جالب اینجاست که در آن حالت خواب جزوه هم می نوشتیم و بغل دستیمان هم که ترم قبل شاگرد اول شده ، از روی دست ما می نوشت !!!! ما که نمی دانیم چه بر سر خودمان آورده ایم و فردا پس فردا قرار است چه دکتر معیوبی تحویل اجتماع بدهیم .... یکی به ما کمک کند راهی برای ترک عادت های بدمان پیدا کنیم !!! پ.ن : اینجا را بخوانید و لطفا برای سلامتیش دعا کنید .... ماه رمضان برایم آن روزها معنای سفره ای را داشت که پهن می شد وقتی که هنوز هوا تاریک بود و وقتی که ما خواب بودیم و صدای قاشق و چنگال می آمد ... معنای ذوق و شوقی که در من بود وقتی برای اولین بار تمام 30 روز را روزه گرفتم ... معنای حال و هوای دیگری که شب ها با گرد هم آمدن کنار تلویزیون تمام می شد ....معنای وقتی که تلاش می کردیم خوب باشیم .... اما دیگر همه چیز تغییر کرده است .... هر چند شاید برکت همین ماه بود که دامن گیرم شد و مشکلم حل شد ... اما دیگر ماه رمضان که می شود دلم می گیرد .... همان قدر که با دیدن حصارهای سبز دلم می گیرد .... و همان قدر که با دیدن برج میلاد دلم می گیرد .... و همان قدر که با شنیدن آهنگ " I'm callin' you " دلم می گیرد .... ما که از ماه رمضان و شب های قدر بهره ای نبردیم ... آن هایی که بردند خوش به حالشان .... که دیگر در خانه ما نه از آن سفره خبری هست و نه از آن ذوق و شوق و نه از جمع شدن های دور هم ... ... بعد از یک هفته دانشگاه رفتن و شروع ترم جدید چیزی که دستگیر ما شد این بود که : " شما این دو سال علوم پایه را آمدید دانشگاه درس های چرت و پرت خواندید که راه دانشگاه و کوچه پس کوچه های آن را یاد بگیرید ... درس شما از امروز شروع می شود "! ( به نقل از استاد رادیولوژی ) این هم یک جمله از استاد ترمیمی : " ما امیدواریم ریشه پوسیدگی که عامل اصلی همه بیماری های دندان است برچیده شود اما نه جوری که ریشه خودمان هم برچیده شود !! " پ.ن.1 : دیگر کم مانده در اتاقم را هم با " ف+ی+ل+ت+ر+ش+ک+ن" باز کنم !! پ.ن.2 : بالاخره یکی یادش آمد در این دنیا چیزهایی مثل تلفن ، فکس و اینترنت وجود دارند ... هرچند سه هفته است منتظر یک فکس سه دقیقه ای ام ! ... He started :..."I’m going to say this once"... he looked at his eyes, “you had fell in love with her,you deny it, you find your way out of it, you struggle to free yourself from it, but the love that you feel becomes stronger that you cannot control it anymore, it makes you start making harsh decisions, unexpected actions and make you the most miserable man on earth, because "the love has taken control of you And her", another one continued, “she knew that she had fell in love with you, she tried to overcome it due to my selfish request, but she realized she cannot do it, she is in love with you, there is nothing wrong with that, she embraces the love, keep it safe in her heart, and with that love she wishes nothing more than your happiness, she laughes around you, gives you encouragement, watches you build your own family which does not include her, yet, when you see her smile, you know that she’s happy because you’re happy, and because she controls the love, she cuddles it ..."? ?But,...are you really happy "... از "what love really is "... *این صدای قهقهه است ... البته خنده های ما که این صدا را نمی دهد ... ولی به هرحال این یعنی ما شادیم !! به یک روش قانونیِ کاملا غیرقانونی مشکلمان را حل کردیم ... البته تقریبا ۹۰٪ آن ... فردا هم که بروم تهران احتمالا قضیه به خیر و خوشی تمام می شود ...به قول "میم" بدون پارتی ، پارتی بازی کردیم ... آخر از قدیم گفته اند که دروغ بگو ، اما یک جوری بگو که ما باورمان بشود ... و این چنین شد که نامه ای که قرار بود ما را تخریب کند به همت دسته جمعی آدم هایی انجامید که خودشان بارها تاکید کردند که این کار را تا کنون برای هیچ چو منی انجام نداده بودند .... تازه فهمیدم که مامان این روزها چقدر نگران بوده و چقدر می ترسیده این اتفاق روی روحیه و زندگی من تاثیر منفی بگذارد ... برای همین مشکلی که پیش آمده بود مجبور شدم چند روزی بروم همدان ... به قول یکی مشکلات ما بین المللی حل می شود و چند روز دیگر احتمالا برای کارهایمان مجبوریم برویم دوبی !! ... برخلاف آن چه فکر می کردم شهر بزرگی نبود و آدم های خیلی خوبی هم داشت که به جای انداختن سنگ جلوی پای آدم ها بیش تر دوست داشتند سنگ ها را بردارند ... بعد از حدود دو هفته ای که تهران دنبال کارم دویدم کارم در همدان یک و نیم روزه تمام شد و ما که با مامان رفته بودیم آن جا تصمیم گرفتیم از این توفیق اجباری نهایت استفاده را ببریم و یک روزی در شهر بگردیم ... دوستان خوبی پیدا کردیم و راننده ای گرفتیم و عشق و صفا ... و هم اکنون که این جا نشسته ایم با گلویی دردناک از سرمای شب های همدان و پاهایی بیچاره از پیاده روی های غار علیصدر و عباس آبادو گنج نامه و هگمتانه ( که من عاشقش شدم ) و ... می باشیم ( i hate having a flue ! پ.ن.1 : متن این ( متن گنج نامه ) را خیلی دوست دارم ... هر چند جز افسوس بر جای نمی گذارد که اجدادی داشته ایم که خدا را برای آفرینش شادی برای بشر سپاس می گفته اند ... و امروز .... پ.ن.2 : امروز که لیستم از کارهایی که می خواستم در این روزها انجام بدهم را نگاه می کردم ، دیدم فقط آن یکی را که جلویش نوشته بودم " احتمالا " را انجام داده ام !! پ.ن.3 : این هم تحفه ما از دیار باباطاهر : خداوندا به فریاد دلم رس کس بی کس تویی من مانده بی کس همه گویند طاهر کس نداره خدا یار منه چه حاجت کس پ.ن.۴ : اینجا را خیلی دوست دارم ... اگر اوضاع همین جوری پیش برود چند وقت دیگر باید خودمان را در تلویزیون و در دادگاه های دسته جمعی ببینیم که نشسته ایم و دروغ می گوییم و به موسوی و خاتمی و کروبی فحش می دهیم ... اگر خواستید ما را شناسایی کنید دنبال یک دختر ۲۰ ساله بگردید که بلد نیست چادر سرمه ای اش را سرش کند و احتمالا چادرش به صورت برعکس روی سرش و نصفش روی زمین است و خودش هم هاج و واج مانده که اینجا چه می کند !!!.... مرا باش که کلی نگران فلان دوستم بودم که نمی تواند از شهرستان دورش دنبال کارش بیاید ... زهی خیال باطل ... تنها من مانده ام که با هیچ شهید و جانباز و احتمالا مقامی نسبت ندارم !!!!... یک هفته تمام است که هر روز از کله صبح تا ۵ بعد از ظهر تهرانم و بیش تر هم دم در اتاق فلان آدم نشسته ایم تا تشریف بیاورند !!... یکی می گوید برو که کارت درست شد و آن یکی می گوید که احتمالش در حد آنگستروم است که قضیه حل شود دیگر اهمیتی نمی دهم که تلاش خودم را کرده ام و شنبه هم ان شاالله برای آخرین بار می روم تهران ( این جمله را تا به حال هزار بار گفته ام و هر بار کارم یک روز دیگر عقب افتاده ! ) .... مامان هم این روزها دیگر شبیه خودش نیست ... دیگر نه غر می زند و نه سرزنش می کند ... مدام می گوید که اتفاقی بوده که افتاده و من باید از آن درس بگیرم و بدون کینه گرفتن آدم های دور و برم را بهتر بشناسم ... پ.ن:بالاخره بینی "میم" را عمل کردیم و حالا چشم هایش درپشت انبوهی از ورم گم شده اند و من پرستار خصوصی اش شده ام ... دکترش که خودش خیلی راضی بود و می گفت از آن چه انتظار داشته خیلی بهتر شده ... به شوخی به "میم" می گویم که یک پراید را توی دماغش جا داده و باید حسابی مواظب بینی هفت میلیون تومانی اش باشد ... کلی حرصم گرفته و عذاب وجدان گرفته ام که دیروز پرستار ها کمپرس های آب سرد را تا روی بینی اش پایین آورده بودند... خدا کند وقتی گچش را باز می کند بینی اش همانی باشد که خودش دلش می خواهد ... دیروز پشت در اتاق عمل صحنه خیلی بدی بود ... آدم هایی که برای موفقیت عمل عزیزشان دعا می خواندند و گریه می کردند ... و من در دل خدا را شکر می کردم که با همه این مشکلات ، سلامتی همراهمان است ... شادم این روزها که می گذرد شادم که می گذرد این روزها شادم که می گذرد .... زندگیمان شده شبیه فیلم های هندی ... خودمان اما وقتی می فهمیم که دیگران می فهمند چه می گذرد و دست و پایشان تیر می کشد ... عادت کرده ایم ... هر روز که می گذرد ، آهی است که از نهاد بر می آید ... چه بر بی واقعه ای آن روز ... چه بر خراشیده شدن گوشه های کوچکی از سنگ های بزرگ پیش رو ... این روز ها بدجور معلقیم ... صبح نخوابیده بیدار می شویم و دو ساعت زل می زنیم به سنگ ریزه هایی که سالهاست گوشه جاده آرمیده اند ... با هزار جور فکر در سرمان که چه می شود ... کاری را که می توانست تنها ساعتی طول بکشد را انجام می دهیم و دوباره صحنه سنگریزه ها ... نرسیده به اتاق روی تخت می میریم و ساعتی بعد دوباره بیدار می شویم تا صبح فردا ... وقتی مشکل پیش آمد اصلا ناراحت نشدم ... گفتم حلش می کنم ... گقتم حقم بود ... گفتم ... اما وقتی می فهمی بی عدالتی را ... و دروغ را ... و ریا ... وقتی نقاب هایی به اسم دوست را می بینی ... و نقاب هایی به اسم افتخار و آدم های گم شده در پشت لقب و مدرک را ... وقتی می بینی این قرار بوده سرنوشت 5 نفر دیگر هم باشد که با هزار رنگ و ریا از آن گریخته اند ... دیگراحساس می کنم گم شده ام ... دلم می خواهد ره توشه بردارم و قدم در "راه بی برگشت" بگذارم .... جایی که واقعا هیچ پیوندی با این روزهای اینجایم نداشته باشد ... قلبم درد می آید از این نامردمان روزگار ... آویزانم ... احساس می کنم زیر پاهایم خالی شده ... مثل اعدامی آویزانی که هنوز در انتظار گذشت به چشمان مادر مقتول نگاه می کند و نمی داند کدام را باورکند : ... مردن را یا امید را ... بابا دیگر این روزها حالش حسابی بد است ... چند شب پیش خواب دیدم مرده ... توی خواب فکر می کردم باید ناراحت باشم ... مامان بیچاره نمی داند غصه من را بخورد ... یا بابا که شب تا صبح و صبح تا شب ناله می کند ... یا "میم" که می خواهد بینی اش را عمل کند و جواب استخاره اش "بد" آمده ... یا پسرش را که دارد از زنش طلاق می گیرد ... تازه قیمت داروهای بابا را فهمیده ایم ... هر آمپولی که هر ماه می زند حدودا 3.5 میلیون می شود ... خدا پدر و مادر بنیانگذار صنعت بیمه را بیامرزد که اگر نبود ما تا الآن روانه خیابان ها شده بودیم ... چند روز پیش یک اتفاق وحشت ناک را تجربه کردم ... حمام که رفته بودم مثل همیشه فشارم افتاد اما بر خلاف همیشه این بار حالت تهوع هم داشتم یک حساب سرانگشتی کردم و دیدم آخرین چیزی که خورده ام مال 18 ساعت قبل می شود که شام و ناهار روز قبلم را یکی کرده بودم سعی کردم زودتر بیرون بیایم اما دستم را که روی دستگیره در گذاشتم دیدم دیگر نمی شود ... مامان را صدا کردم که شانس آوردم از بیرون آمده بود ... دیگر چیزی نمی فهمیدم ... تمام دنیا سیاه شده بود و احساس می کردم دارم می چرخم ... با صداهای نامفهومی که انگار مال مامان بود ... وقتی چشم هایم را باز کردم روی زمین خوابیده بودم و مامان و "میم" بالای سرم بودند ... نمی دانم چرا یک دفعه زدم زیر گریه ... مثل یک جور فراستریشن روانی شدید ... اول خواستم جلویش را بگیرم که مدت هاست جلوی هیچ کس گریه نکرده ام ... اما با صدای مامان که می گفت گریه کن خودم را رها کردم ... دارم خودم را نابود می کنم با این وضع زندگی ام ... همین الآن هم مغزم دارد درد می آید که دو شب است نخوابیده ام ... امروز امتحان علوم پایه داشتیم ... اگر پاهایمان به زمین برسد و ازاین معلقی نجات پیدا کنیم یعنی که دیگر کم کم داریم واقعا "دکتر " می شویم ...هر چند که هنوز راه درازی مانده ... اما این تابستان شلوغ مقدمه ای بود برای سالهای پردغدغه و شلوغ تر بعدی که دیگر احتمالا وقت سر خاراندن نداریم ... تست شخصیت داده ایم و برایمان درآمده " آرتیست " ... به "میم" می گویم ببین من شخصیتم کلا هنرمند است ... باید این رشته را رها کنم و بروم دنبال کار خودم ... می گوید توی تجملاتی آدمی نیستی که به خودت سختی بدهی و به خاطر هنرت به نانی راضی باشی ... راست می گوید ... اما این راهی که در پیش گرفته ایم هم دراز است و آن سرش ناپیدا ... خدا خودش به یاریمان بشتابد ... سه هفته دیگر ترم جدید شروع می شود ... امروز که آمدم یک لیست بلند بالا نوشتم از کارهایی که می خواهم در این روزها انجام دهم ... بیش ترش خرید هایی بود که باید می کردم و تغییرهایی که می خواهم در ظاهرم ایجاد کنم ... ذهنم هنوز خسته وقایع این روزهاست ... شانس آوردم که مجبور نشدم بروم شهرکرد وگرنه تا الان دیوانه شده بودم ... خدا کند مجبور نشوم 6 ماه معلق بچرخم ... این هفته باز هم باید بروم برای پیگیری بقیه قضایا ... باورم نمی شود که اگر با "سهمیه" در دانشگاه قبول شده بودم الآن وضعم بهتر بود و چند راه پیش رو داشتم ... این دیگر چه سیستمی است ؟!! یک بار در وبلاگ یک دانشجوی دکتری که در فرانسه درس می خواند خواندم که علاوه بر واحدهای درسی اصلی واحدهایی دارند که مسائلی برای بهبود مهارت های ارتباطی و ... به آن ها آموزش می دهند ... مثل این که اگر می خواهی حواس طرف مقابلت را از جزئیات بحث منحرف کنی چه رنگ کراوات بزنی و اگر می خواهی تمرکزش را به دست آوری چه رنگ ... خنده ام می گیرد که ما هم این جا باید از این چیزها در برقراری روابط استفاده کنیم ... منتها به روش خودمان ... پیش فلان رئیس که می روی باید رژ لبت را بخوری و پیش دیگری باید مقنعه ات را تا می توانی عقب بکشی !!! ..... پ.ن: یک دنیا ممنون از همه کسانی که برای پست قبلی نظر گذاشتند و حتی لحظه ای برایم دعا کردند ... فعلا هنوز معلقیم تا ببینیم که چه می شود ... تا یک جای مشکل حل شده ... بقیه اش هم مانده برای این هفته... راستی ، من هم قبول دارم که "مشکلات با تدبیر،مشورت،همفکری و اراده و تلاش حل میشن...دعا فقط یه دلگرمی هست و یه نوع امید به ادم میده... " ...اما وقتی که تویی که کارمند جزء آموزش دانشکده هم تحویلت نمی گیرد توی دفتر رئیس آموزش کل دانشگاه می نشینی و خودش به تو قول می دهد که پیگیر مشکلت باشد ... اینجا دیگر دست هایی از جای دیگری در کار است ... خواهشا هرکی این جا رو می خونه برام دعا کنه ... تا الآن نه به کسی رشوه دادم و نه خواهش و التماس کردم ... نمی دونم چه جوری باید حلش کنم ... خیلی می ترسم ... فقط خود خدا باید کمکم کنه ... خدایا ! تو رو خدا مث همیشه خودت به دادم برس .... دیگه خجالت می کشم که دعا یا نذر کنم .... لطفا همه برام دعا کنین ....
... سلام علیکم
...
.... این ترم شدیدا آرزو می کنیم که ای کاش شبانه روز چند ساعتی بیش تر بود که ما کمی بتوانیم کارهایمان را انجام بدهیم ... ۲۴ ساعت که فعلا کفافمان را نمی دهد ... ما مانده ایم و انبوهی تحقیق و پروژه و ترجمه و امتحان و کارعملی پروتز ... امتحانات ترم هم که کم کمک در راهند و ما به برکت الطاف واسعه رئیس آموزش جدید امتحان میدترم حذفی مان حذف شد و مانده ایم این حجم درس را چه جور یک شبه بخوانیم
...
... که حاصلش انگشت پای باد کرده و کبود ما و انگشت های سوخته مان و عضلات دردناکمان می باشد ![]()
استاد را نگاه می کردیم که دوباره با تاکید فراوان خود را" احمق بی شعور" می خواند و از اینکه یکی از بچه ها به موبایلش نگاه می کرد دچار " تپش "شده بود !!!
![]()

) ...نادی جان ، هم اتاقی لیلون جان هم که انصافا دختر خوبی است رفته بود و در کتابخانه درس می خواند و ما که به خیال خودمان می خواستیم درس هم بخوانیم ، حیران به کارهای ناتماممان نگاه می کردیم
... هم اتاقی لیلون هم بالاخره آمد که بخوابد و اصرار زیادی داشت که ما همان جا بمانیم و کارمان را انجام دهیم و حتی در اتاق را قفل کرد و کلیدش را برداشت که بیرون نرویم اما ما که دخترهای بسیار خوبی هستیم و ملاحظه دیگران را بسیار می کنیم
،... هربار که تورچ می زدیم ( تورچ وسیله ای شبیه فندک است ) وجدانمان هم همراه با استنس ها می سوخت که بالای سر این بیچاره اینقدر سروصدا می کنیم ... این جا بود که تصمیم گرفتیم وسایل را جمع کنیم و کلید را هم از زیر پتوی نادی جان برداشتیم که برویم کتابخانه ... اما تازه مستقر شده بودیم که اولین تورچ را که زدیم ، صدای خلق الله بلند شد که ما داریم درس می خوانیم
... ما هم که زیادی دخترهای خوبی هستیم داشتیم فکر می کردیم کجا برویم که لیلون رفت و پتویی پیدا کرد و پتو را پهن کردیم کف آشپزخانه و در سرمایی که شعله چراغ الکلی را خاموش می کرد و تورچ کار نمی کرد مشغول کار بودیم که آمدیم جای چراغ را عوض کنیم که یکهو چشممان افتاد به پتویی که رویش نشسته بودیم و ...![]()
!!
!!!
... اکثر روزا تا ساعت ۵ دانشگاهیم و وقتی هم که برمی گردیم باید ادامه کار عملی مون رو شروع کنیم ... تو هفته قبل بعضی شب ها فقط ۴۵ دقیقه تا ۱ ساعت رسیدیم که بخوابیم ، تازه مجبور شدیم از وقت کلی از کلاس های تئوری مون هم بزنیم ... به خصوص که یکی از استادا که موقع دموی این مرحله نیومده بود از روش کارمون ایراد گرفت و مجبور شدیم یه مرحله رو دوباره انجام بدیم
... اون قدر کار این پروتز عملی استرس زاست که هرشب من خواب آکریل و گچ و کست و آلژینات می بینم و تمام لحظه های کشنده صبح یه دور توی خواب هم تکرار میشه ... و به خاطر همین مشغولیات هفته قبل حتی یه بار هم نتونستم لپ تاپ بیچاره رو روشن کنم و بفهمم تو دنیا چه خبره ...از جمله اینکه هفته قبل تولد هم اتاقی ام هم بود و من دیدم که این یکی هم اتاقیم داره با اون یکی راجع به تولدش حرف می زنه :![]()
![]()
![]()
.... به نظرتون ما چه بیماری مزمنی داشتیم که این رشته رو انتخاب کردیم ؟؟![]()
![]()
" تو سفيدي راه راه سياه داري
يا اينكه سياهي راه راه سفيد داري؟"
گورخره به جاي جواب دادن پرسيد :
" تو خوبي فقط عادتهاي بد داري
يا بدي و چند تا عادت خوب داري ؟
ساكتي بعضي وقتها شلوغ مي كني
يا شيطوني بعضي وقتها ساكت مي شي؟
ذاتا خوشحالي و بعضي روزها ناراحت مي شي؟
يا ذاتا افسرده اي و بعضي روزها خوشحال مي شي؟
لباسهات تميزن و فقط پيرهنت كثيفه
يا كثيفن و شلوارت تميزه؟
و گورخر پرسيد و پرسيد و پرسيد.
و پرسيد و پرسيد و بعد رفت ... ديگه هيچوقت از گورخرها درباره راه راهاشون چيزي نمي پرسم.![]()
... ( "آدم شده" ام که این است ببین قبلا چه جور بودم
) ... از آن گرفته که روز اول ترم که نه ، یک روز قبل ترش بلند شدم و آمدم خوابگاه ، و همین طور عید فطر را که خانه نرفتم ، و این سری تعطیلات که دیرتر از هم اتاقی هایم رفتم و زودتر از هر دوتاشان آمده ام ... کتاب های رفرنسی هم که گرفته ام توی قفسه ام چیده شده اند و به لیلون می گویم که سر کلاس فلان کار را بکنیم که توی چشم استاد باشیم ... لیلون با تعجب می گوید حداقل کم کم تغییر کن ، نه اینکه یک دفعه این قدر عوض شوی ... شاید هم به قول "میم " ، " سرم به سنگ خورده " ....
( لای لای لالای لای ) ... قضیه این تجهیزات را یادم باشد بعدا بنویسم
....
... ممنون

) ...

| Design By : Night Skin |


